
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم… سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عـــاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت... xa0 ...
ادامه مطلب
قسم خوردم دیگه یادت نیوفتمxa0قسم خوردم که از چشمات بیوفتمنمی خوام از رو ناچاری عزیزمواسه عشقت به دست و پات بیفتمقسم خوردم تو بزم بی کسی هام فقط با یاد تو هم خونه باشماگه روزی به داد من رسیدینمیخوام مرده یا دیوونه باشمنخواستم آرزوهامو نخواستمنخواستم عشق رسوامونخواستمxa0 بلاگردون تواحساس پاکمبرومن این سرانجامو نخواستمقسم خوردم به جای تو بخندمبه رویایی که ازم پس گرفتی ...
ادامه مطلب