داستان عاشقانه و غمگین اثبات عشق

خرید بک لینک



پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم…

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عـــاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت...


دست نوشته ها...

ما را در سایت دست نوشته ها دنبال می‌کنید

برچسب: داستان عاشقانه و غمگین اثبات عشق, نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 22:20

صفحه بندی