ســـلام دوستانم... داستان زیرو بخونین خیلی قشنگه![]()
شب عروسیـــه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خــون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.
کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خـــون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
دست نوشته ها...
ما را در سایت دست نوشته ها دنبال میکنید
برچسب: داستان عاشقانه و غم انگیز,داستان عاشقانه و غم انگیز کوتاه,داستانهای عاشقانه و غم انگیز,داستان عاشقانه غم انگیز,داستان های عاشقانه و غم انگیز کوتاه,داستان های عاشقانه و غم انگیز جدید,داستانهای کوتاه عاشقانه و غم انگیز,داستان عاشقانه و غم انگیز قرار,داستان عاشقانه و غم انگیز جدید,داستانی عاشقانه و غم انگیز, نویسنده: بازدید: 193